سهم روشنی

هم جان و هم گلوله به شر خسته می شوند

در جنگ ساقه ها و تبر خسته می شوند

چون عشق هی مناظره با عقل می کند

گاهی در این میان دل و سر خسته می شوند

تصویر گم نمی شود و سنگ و آینه

تنها در این مصاف خطر خسته می شوند

سربازها از آن همه تیری که خورده اند

اقلیم ها از این همه شر خسته می شوند

***

چون ماه سهم روشنی این حوالی است

تنها پلنگهای بپر خسته می شوند

سیاوش پورافشار

این یک دقیقه دیدنت

 

عطر گل پیراهنت را دوست دارم

چینهای رند دامنت را دوست دارم

 

ای عشق می دانی؟ بقدر سالهایم

این یک دقیقه دیدنت را دوست دارم

 

حتی اگر یک لکنت سنگین بگیرم

ناگفته آن پرسیدنت را دوست دارم

 

شبهای این خانه چه رویایی است با تو

ای ماه سایه روشنت را دوست دارم

 

ای کاش در چشمت مریض احوال باشم

دمکرده ی آویشنت را دوست دارم

 

با خشم یا با مهر اگر گویی سیاوش

آن لحظه ی این گفتنت را دوست دارم

سیاوش پورافشار

از کتاب ((حضور باد به مرداب))

باران که می شوی

 

سمفونی تو از لب دنیا شنیدنی است

اقرار من به آن رخ زیبا شنیدنی است

 

پایین که می روی دل من ذوق می کنند

بر پله ها تکلم آن پا شنیدنی است

 

این حال را عوض نکنی هی غزل بخوان

تکرار واژه های فریبا شنیدنی است

 

باران که می شوی دل من خواب می رود

لالایی ات به پنجره شبها شنیدنی است

 

هرچه عمیق تر بشوی خوش صدا تری

برخورد سنگ بر رخ دریا شنیدنی است

 

آتشفشان بشو که سکوت تو بدتر است

باشد قبول نعره و غوغا شنیدنی است

 

سیاوش پورافشار

غزلی از مجموعه (( حضور باد به مرداب))

 

روی شاخه کاغذی بی انقضا می ایستد

ریسمان تا آخرین نخ در هوا می ایستد

 

مثل برفی روی خاکی گرم می میریم ما

برف اما لحظه ای تا انتها می ایستد

 

با تبر بر نارون هی می زنند و این درخت

تا که دارد تاری از ریشه بپا می ایستد

 

تیشه ها بر سنگها فرهادها هی می زنند

بیستون اما همان جا سالها می ایستد

 

ناصبوری، دشمنی و زودرنجی رفتنی است

عشق اما تا همیشه بین ما می ایستد

 

سیاوش پورافشار

انتشار کتاب(( حضور باد به مرداب))

بنام خدا

خدمت دوستان جانم سلام مجموعه غزلم با عنوان "حضور باد به مرداب"  توسط انتشارات "شانی" چاپ شد



غزلی از این مجموعە را تقدیم بە دوستان می کنم؛

شاید بمیری گاهی و با زندگان باشی
در دست طفل زندگی یک گردکان باشی

چون لاک پشتی جا بمانی از همه حتی
سنگی کنار چشمه ای سرد و روان باشی

شاید شبیه توسکا وقتی که می میری
چون کاغذی بر بادها در آسمان باشی

در کوچه ای شاید بیفتی بی دلیلی خاص
یا مثل گنجشکی نشان کودکان باشی

دیگر برایت درد عادی می شود وقتی
رستم، کنار مرگ سهراب جوان باشی

انگار یک پیغمبری بر مردمی بد فهم
تا هر زمان آماده ی هر امتحان باشی


 سیاوش پورافشار