رباعیات خیام پرند از حقایقی که هر کس به فراخور درکش از کان آن جواهر و لعل بهره خواهد برد این جواهر همان آرامش درون و عدم وابستگی به دنیای دون و پیوستن به دوران باقی و ذات لایزال الهی می باشد:

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را         حالی خوش کن تو اين دل شيدا را

می نوش بماهتاب اي ماه که ماه                             بسيار بتابد و نيابد ما را

در این رباعی میبینیم که خیام پایان پذیری عمر را به ما طوری گوشزد می کند که عدم وابستگی دنیا را به ما نشان میدهد و این یعنی که ما از این دنیا نیستیم و جایی دیگر در انتظار ماست.

آن قصر که جمشيد در او جام گرفت   آهو بچه کرد و شير آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر   ديدی که چگونه گور بهرام گرفت

اشاره به پایان پذیری همه و همه در این دنیای خاکی می کند و می فهماند که هرچقدر هم کار بدست و بزرگ باشی باید خود را برای رفتن به عالم دیگر آماده کنی

ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست       بی باده ارغوان نمیبايد زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست   تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست

پيري ديدم به خانه‌ي خماري       گفتم نکني ز رفتگان اخباري

گفتا می خور که همچو ما بسياري   رفتند و خبر باز نيامد باري

و این یعنی چه بسیار ها که آمدند و چه بسیار ها که رفتند ، واقعا کجایند میلیاردها آدم که متولد شدند و چه برو بیا هایی برای خود داشتند ولی امروز حتی اسکلتشان نیز در خاک پوسیده است.

 

نوشته سیاوش پورافشار ۸۷.۰۸.۲۹